
در دوران جوانى که به ورزش u200d کشتى مى رفت روزى براى انجام مسابقات به اتفاق هم به سالن رفتیم. مسابقات فینال بود، در میان جمعیت به تماشا نشسته بودم که چند نفر از رقیبان با هم مبارزه کردند. نوبت به عباس رسید. چند بار نام او را براى مبارزه خواندند، امّا او حاضر نشد. تا این که دست رقیب او را به عنوان برنده مسابقه بالا بردند. نگران شدم به خودم مى گفتم: یعنى عباس کجا رفته؟ در جستجوى او بودم نگاهم به او افتاد که از درب سالن وارد مى شد. جلو رفتم و گفتم : کجا بودى؟ اسمت را خواندند، نبودى؟ گفت: وقت نماز بود، نماز از هر کارى برایم مهم تر است. رفته بودم نماز جماعت.اینقدر ن...
ادامه مطلب
کار به توهین و بد و بیراه گفتن کشیده بود.حاجی خونسرد نشسته بود و بحث می کرد.نیم خیز شدم که ورامینی دستم را کشید و مجبورم کرد بنشینم.خودمان بودیم توی چادر و حاجی که توی خودش بود.داشتم فکر می کردم الان است که دستور اخراج آن ها را از لشگر بدهد. بلند شد و از چادر رفت بیروندو رکعت نماز خواند وآمد کنارمان نشست و کار های لشگر را پیش کشید. مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بود ... ...
ادامه مطلب